رزم کوچ در زیر بوی باروت
زمین از رخوت زمستان برخاسته است و نفسهای حبسشده در سینه را از ترکهایش بیرون میدمد. مخملِ سبز، کمکم بر روی این ترکهای بارانخورده گسترده میشود.
عطر پونه و بابونه با بوی خاکِ بارانخورده در هم آمیختهاند. برههای نورس، بعبعکنان، اولین بهار زندگی را با پاهای لرزان میرقصند. برای ایل، بهار فصلِ تجدید عهد هزارساله با طبیعت و بار کردن بار و بنه در قشلاقهای گرم و حرکت بهسمت ییلاقهای خنک و خوشآبوهوا است.
رزمِ کوچ، نبض بقای ایل و عهدی نانوشته میان انسان، دام و طبیعت است. هزاران سال است که این رزمِ حیاتبخش در هر بهار تکرار میشود و با گرم شدن هوا در قشلاق، مردان و زنان ایل همراه با گلههای بیقرار، چشم به راهی میدوزند که به ییلاق و آفتاب و علف ختم میشود.
اما امسال، در این رزم بقا، صدای سازِ چوپان با صدای ناسازِ بمبافکنها، بوی تند باروت با عطر آرام آویشنها و دلنگدلنگِ زنگولۀ بزغالهها، با غرش گاهوبیگاه جنگافزارهای آهنین در هم آمیخته شدهاند.
این اولین بار نیست که کوچ و رزم و بقا به هم گره میخورند. خاکریزهای جنگ هشتساله، ایلات و عشایر را خوب به خاطر دارند. روزی که دشمن به خاک وطن پا گذاشت، مردان ایل برنو بهدست، در کوهها و دشتها و مرزها از این سرزمین پاسداری کردند و امروز نیز برنوهای محبوبشان را در دستان پینهبسته میفشارند و آمادۀ رزم با این هیولاهای آهنین و بیرحمند.
اکنون یکماه است که جنگ، در بزنگاهِ رویش و زایش طبیعت، سایۀ مرگبارش را بر سر ایران گسترانده و عشایر نیز در حال کوچاند. گلهها با غرش مرگبار انفجارها رَم میکنند. چشم کودکان ایل، آسمان را برای یافتن سایۀ شومِ پرندههای آهنی میکاود و مردان ایل، لولههای تفنگهایشان را برای حراست از سرزمین آباء و اجدادیشان، بهسمت بشردوستانی نشانه رفتهاند که حتی به دانشآموزان نیز رحم نکردند.
تاریخ ایران، این پیوند میان کوچ و رزم را بهخوب بهیاد دارد؛ زمانی که در سنگرهای داغ جنوب و ارتفاعات سختگذر غرب، این مرزداران کوچنده نبض جنگ را در دست داشتند. بلدچیهایی که کورهراهها را بهتر از هر نقشۀ نظامی میشناسند و هر صخره را به سنگر، و هر دره و تپه را به کمینگاه و کابوس دشمن تبدیل میکنند.
ایل، هزاران سال در سختترین شرایط زیسته، جنگیده و همچنان مانده است. برای ایل، خاک یک مفهوم انتزاعی روی نقشه نیست؛ خاک چراگاه است، هویت است و بستر زندگی است. و وقتی پای متجاوز به خاک این سرزمین میرسد، هر مرد و زن ایلیاتی، یک مدافع، هر سیاهچادر یک سنگر، و کوچ و رزم در هم تنیده میشوند. برای ایل، زندگی، یک رزم دائمی با طبیعت، با خشکسالی، با سرما، با بیماری و با درندگان است. این نبرد همیشگی، از آنان جنگاورانی صبور و آبدیده ساخته است.
بهار امسال، صدای برهها و غریو انفجار موشکهای بمبافکن و پهپادها با هم درآمیختهاند و ایل باز ناگزیر به کوچ است. و این حرکت در طبیعت، خود بیانیهای قدرتمند است: «ریشههای ما در این خاک، عمیقتر از آن است که با صدای انفجار خشکیده شود» و این همان «رزمِ کوچ در زیر بوی باروت» است.
یادداشت: علیرضا رحیمی
روزنامهنگار و عکاس ایلات و عشایر ایران
نظر دهید